مصلوب شدم، مصلوب مصائب!
و به زبان آوردم آن هفت مقدس را :
خدای
من
چرا
مرا
به
خود
واگذاشتی....؟!
و اینگونه بود که در درون خود به قتل رسیدم...
خداوند مرا کودک آفرید و مهلت داد تا همیشه کودک بمانم. پس چرا اجازه داد تا زندگی در هم بکوبم؟ اسباب بازیهایم را برداشت و در زنگهای تنفس زندگی تنهایم گذاشت تا با دستهای نحیفم که از فرط گریه آلوده بود، پیش بند صورتی بازی ام را پاره کنم؟
... من از سرزمین های حیرت انگیز می آمدم. از مزارعی زیباتر از زندگی.و از مزارع خیالی ام هرگز به کسی خبر ندادم.گامهایم همچون دیگران بر زمین و کف پوش صدا می کردند اما قلب من اگرچه نزدیک می تپید؛ دور بود. مالک تقلبی پیکری بیگانه.
هیچ کس با صورتک موقعیت اجتماعی مرا نشناخت. کسی در نیافت که همه چیز از صورتک است و هیچ کس پی نبرد که همیشه دیگری در کنارم می ایستاد که در نهایت خود من بود. آنها مرا چون خودم "می انگاشتند". دستهایشان دستهایم را می فشرد ولی من واقعی من دست ندارد که قادر به تکانش باشد. آنی که من او را خودم می دانم، خیابانها را نمی شناسد تا بتواند بر سطح شان گام بگذارد.
ما همه بی نام و نشان در دوردستها می زییم.چونان ناشناخته ها در لباس مبدل رنج می بریم.کسی هر از گاهی ناگهان هراسان می خندد یا چون آذرخشی بی مرز می گذرد و این فاصله همان است: پایداری دردناک؛ روز مرگی! و احساسات بیچاره ای که به یک حرکت مختصر باد بستگی دارد. آنجا که برنده شدن مبلغی در یک شرط بندی،از پذیرش غیر منتظره یک تبسم بر روی ترازوی هستی ، وزن بیشتری می یابد!
این کار ما نیست که آشکارا بدانیم که ایم.آنچه ما همواره فکر و احساس می کنیم، برگردانی است از "آنچه می خواهیم" ، "هرگز نخواسته ایم" و یا "هرگز کسی نخواسته است". آیا همه اینها را در هر دقیقه و در هر احساس دریافتن، به معنای بیگانه ای درون خود بودن نیست؟یک تبعیدی شخصی در احساسات خود؟!
آه چه کودک بودم من که در این تیمارستان مترسک ها رها شدم...
هر از گاهی، زمانی که مثل همگان حتمی و قطعی غرق در خویشم تردید عجیبی بر من مستولی می شود و کماکان احتمال می دهم رویای موجود دیگری باشم .پیش خود تجسم می کنم که شخصیتی از یک رمان باشم و بتوانم خود را در موج های دور یک حقیقت پدیدار شده هنر داستانی به حرکت وا دارم.
نکند در این جهان گردنده، همه چیز ماحصل رویاها و رمانهایی ست که مانند قوطی درون قوطی های بزرگ جا گرفته ـ یکی درون دیگری ـ و کل آن داستانی از داستانها پدید می اورد ـ همچون هزار و یک شب ـ که در شبهای ابدیت ما ایفای نقش می کند.
چه دردناک است همه چیز وقتی به مثابه انسانی آگاه غرق در تفکر می شویم و به عنوان موجودی اندیشه ور دوباره ادراک در وجودمان بسط می یابد. "طوری که در می یابیم؛ نمی دانیم".
23 اسفند 87 - 18:19
هر یک از ما تسلی ناپذیر به حال خود واگذاشته شدیم، تا خویشتن را زنده احساس کنیم.
ما؛ بردگان شرایط بیرونی، ما؛ با تکلیفی که بدان محکومیم و حمل شدنی چون خویشتن گمشده مان و آمیخته به رذالت و پستی در پی نان شب.
بهترین ما تنها به فکر کردن فکر می کنند: گربه ها و قهرمانان، کک ها و نوابغ، و حتی صوفیان و زاهدان_ از نقاط دور دست تبت و شمعون زیج نشین بر بلندای همه ستونها_ این بازنشستگان کاینات؛ می کوشند که خود را از قانون حیوانی برهانند.حتی اگر بیهوده هم باشد؛ قانون زندگی را انکار کنندو در برابر آفتاب دراز بکشند و مرگ را انتظار بکشند. و البته مایه خوشبختی انسانیت در نظر اینان چنین است که هر انسانی فقط آنی هست که هست. با چهره ای به رنگ خاکستری مات که گویی کسی او را دست بسته و بی ملاحظه، همچون سنگ قبری قایم و معطر، در ژست زنده ها قرار داده است.
آری؛ هیچ کس سعی نمی کند تا وزنه هستی را بلند کند.
من آزادم؛ در عرصه صوفیانه یا غیر از آن.گاه وابسته به مکان و گاه فارغ از ان.می توانم انکار کنم؛ می توانم احساس کنم؛ گرچه گاهی احساس می کنم که "احساس" ؛ آزارم میدهد.
من بی شمارم، بسیار؛ کثرتی از خویشتن خویش. و می نویسم: اعتماد به کاغذ!
من می نویسم؛ گاه از این گذرگاه_ از قبر خواسته های ملال آور_ از چند جفت لطیفه خط خورده محافظت می کنم.من که در میان این فرصت کوتاه؛ گوشه ای را در این تبعید متحرک اندیشه شکل می دهم و "حفاظت می کنم". خاطراتی از لحظات زیبا و بی پروا.از لحظات غمگین بسیار یکنواخت. از برش نیم رخ های هیچ.از حرکات اتفاقی و جان کلام از ملال خستگی جسمانی که با مشتی کلمه پر محتوا در می آمیزد.
من می نویسم؛ از اساس اصالت ام و تراژدی ام و کمدی ام.
من می نویسم؛ مرتعش از هراس از اخلاق و محاسباتی که در چرتکه اندازی های روزمره، پاسخ هایی همیشه قانع کننده در آستین دارد.
و من مسلط نیستم؛ چرا که بر هنر مسلط نیستم. چرا که گاه نمی توانم از واقعیت بیرون بخزم، گرچه رویاها را دوست دارم.من گاه مطیع حوادث اتفاقی هستم.
من آسمان شخصی خود را مخفیانه ستاره باران می کنم.
... و محبتی تا حد گریه کردن برای نوشته هایم.
من مسن تر شده ام، فرسوده از خویشتن خویش. و عملی تر فکر می کنم.
هر از گاهی نوشته هایی از خودم پیدا می کنم که سالها پیش نوشته ام.به نظرم بسیاری از آنها را غریبه ای برایم نوشته است. من نمی توانم خودم را در آنها بازشناسم. نمی توانم خود را در گذشته ام بفهمم.دیروزم را نمی شناسم.در مسیر هزار خم همه چیز برایم پریشان می شود.طوری که خودم را از درون خودم گم می کنم.
از آنی که درون من هست می پرسم : نکند در ادراک فلسفه افلاطونی، کس دیگری با خاطرات مجدد متمایل به ما وجود دارد؟!
خدای من،خدای من؛ من چند نفرم؟ من کیست؟ این فضای بینابینی چیست که در حد فاصل من و من ایستاده است؟!
وصل نمی شوم، به هیچ چیز و کس و کجا وصل نمی شوم؛ آری، چون از درون من رفت، یک چاه بی کبوتر در من بجا گذاشت از خود، یک چاه سرد و تاریک.همانچه در اصطلاح آسان می شود به لغت و گفته میشود خلاُ. بلی... رفته است. اما آنچه از او بجا مانده نه کلمات است و نه آن دفتر. بل آنچه از او بجا مانده فضایی ست پر از حضورش و خالی از بودنش.
ذهنم، روحم و تمام تنم کاهش را احساس می کند.
هیچ کس نمی داند چه بر من گذشته، که چگونه وجین شدم، هرس شده؛ عریان و برهنه در زمستان.
گره خورده ام و گویی که قفل شده باشم.از درون بسته شده ام.پس چگونه خواهم توانست خود را در مهار کلمات بگنجانم؟ چگونه می توانم خود را شکار کنم در دام بی دوام کلمات؟
من در یک قمار داو نگذاشته بودم که در پایان بپذیرم که باخته ام! انسان روح خود را داو نمی گذارد...
ذهنم، روحم و تمام تنم کاهش را احساس می کند.
"عشق" را از عشقه گرفته اند. و آن گیاهی است که در باغ پدید آید،در بن درخت. اول بیخ در زمین سست کند. پس سر بر آورد و خود را در درخت پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد. و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت رسد به تاراج برد تا آنگاه که درخت خشک شود...
... با تو که بودم، کلمات را انگار با انبرک از قندان بر می داشتم.خود را وا می داشتم که هر لحظه را هرچند در یک جمله مکتوب، بیان کنم. و می کوشیدم هر ذره، هر لحظه حقیر را، در تاریخ دور و درازی که از مصر باستان در زمان فراعنه شروع شده- زمانی که زنان کوزه سرخ بر دوش به سوی نیل روان بودند- توضیح دهم. انگار هر لحظه را هزار سال می زیستم.
اما من همیشه جوان ترین،بی گناه ترین و زودباورترین بودم.
تاوان این تغییر- مسخ شدن... چرا چنین خوار و نابود باید؟
اما اکنون... اکنون خود را ساقه ترد گندم می بینم در پایان تموز که از زردنایی به سپیدی می گراید و به کمترین اشاره انگشت در هم می شکند.
هر شب برگی از تقویم را می کنم و مچاله می کنم و با این کار از روز انتقام می گیرم. دق دل خود را روی تصویر روز خالی می کنم : حالا دیگر مرده ای!! عجیب است که ما که می توانیم این همه " رنج ببریم" ؛این همه " رنج به بار می آوریم".
ضربه احساس که رویم می جهد، نمی توانم با آن کنار بیایم.نمی توانم یک لحظه را در لحظه بعد ادغام کنم.نمی دانم چطور از دقیقه ای به دقیقه ای و از ساعتی به ساعتی بروم و با نیرویی طبیعی حلشان کنم تا کل یکپارچه تقسیم ناپذیری را بسازد که نامش را میگذاریم زندگی!!
آه زندگی؛.. همان که تو یکبار به ش گفته بودی "یک عاشقانه آرام".
... و من وارث بودم؛من، ادامه دهنده؛ من، کسی که برای ادامه دادنش " گماشته شده بود".
یکی شاید امشب بمیرد. دیگری کودکی بار بگیرد. از ما همه جور ساختمان، سیاست، مخاطره، تصویر، شعر، کودک و کارخانه سر می زند. زندگی می آید؛ زندگی می رود.
من هم حرکت می کنم.در توالی عمومی درگیر می شوم. می گذارم انگیزه عمومی مرا با خود بکشد. انگار بر زندگی اصرار دارم!!
.... و در سایه درختان کهنسال به راه های امن سنتی ادامه می دهم.
به زودی در گرمای نیمروز،وقتی که زنبورها دور گل ختمی وز وز می کنند، کسی می آید. زیر درخت سدر خواهد ایستاد. او که "با اداهای خاص تو گره به ابرو نمی اندازد" او که "سکوتش مثل تو نیست". او که "خنده هاش مثل تو نیست". "تو؛ تو بودی"..... به یک کلمه او،من هم یک کلمه پاسخ خواهم داد.
آشپزخانه ای خواهم داشت.شیشه های مربا را خواهم شمرد.در بهار پاکتهای نقره ای چای و کشمش را جا به جا خواهم کرد؛ پیازها برق خواهند زد.به فکر کلوچه،نان و کره خواهم بود.مثل مادرم خواهم شد : "زنی ساکت با پیشبند آبی".
تابستان می آید و زمستان.فصلها می گذرند. گلابی می رسد و از درخت می افتد.بخار پنجره را تار کرده. کنار آتش می نشینم و غلغل کتری را تماشا می کنم.و درخت گلابی را از میان بخار راه کشیده بر جام پنجره می بینم.
.... و بچه هایی خواهم داشت.تابستان باشد یا زمستان، زیر لب می خوانم: لالا کن، لالا.من که صدای خوبی ندارم می گویم لالا و با صدایم همه کسانی را که ضربه ویرانی را نزدیک این گهواره حصیری وارد می آورندکه اندامهای نرمی زیر ملافه صورتی آن جا گرفته، دور می گردانم.
با پیشبند و دمپایی مثل مادرم، صبح تا شب نرم نرم در خانه راه می روم
دیگر نمی دانم تابستان است یا زمستان.فقط از بخار جام شیشه یا یخ بستن آن می فهمم. لته به دست از این اتاق به اتاق دیگر می روم.می گویم لالا و دوست دارم از تنم حفره ای بسازم، پناهی گرم که کودکم در آن بخوابد.
بدین ترتیب "به پیش رانده می شوم" و "از سعادت طبیعی سیر".. زندگی ام تحمل پذیر است. سه شنبه پس از دوشنبه می آید، بعد چهار شنبه می آید. ذهن شیار بیشتری بر می دارد. همچنان که هویت استحکام می گیرد.
...
اکنون این منم. با موهای پیش از موعد خاکستریلابد تا آن موقع تو کشتی هایت را به ساحل رسانده ای،چه به گل نشسته باشند و چه لنگر انداخته باشند
. تندباد چون برگی مرا با خود می برد... و از من چیزی جز جمله های ناقص غرقه در شن به جا نخواهد ماند..از آخرين نوشته هايم ماهها مي گذرد. با اين وصف چنان زيسته ام که گويي کس ديگري بوده ام.چه بسا احساس خوشبختي عاريتي مي کردم. من وجود نداشتم؛ کس ديگري بوده ام.
امروز يکباره به سوي آني برگشتم که خودم هستم يا آرزوي بودنش را در سر مي پروراندم. در يک آن ديدن ،حس کردن، ياد آوردن، فراموش کردن ـ همه اينها ناگهان در وجودم درهم آميختند و يکي شدند. دردي مختصر در بازوانم، زمزمه اي نارسا از خيابان پايين و سکوت اتاقم...
وقتي دستهايم را بر ميز گذاشتم ،نگاهم بر فراز آنچه در برابرم بود و در آن "خستگي جهان مرده" نهفته بود، سرگردان چرخيد. ابتدا متوجه مگس براقي شدم که روي ميز نشسته بود. من او را پنهاني و به دقت در نظر گرفتم. رنگي متمايل به سبز تا آبي سير داشت و به شکلي مشمُز کننده مي درخشيد، ولي زشت نبود. "يک زندگي!"
...کسي چه مي داند که ما در سايه کدام نيروي برتر - خدايان يا شياطين - دور مي زنيم، و من تنها مگس براقي ام که لحظه اي در برابر شما فرود مي آيم؟ اشاره اي سطحي؟ فلسفه اي بدون انديشه؟ شايد، ولي من اصلا فکر نکردم : حس کردم، بلاواسطه، با ارتعاشي عميق.
مقايسه اي مضحک به کار بستم؟! خودم را که با مگس مقايسه کردم ، من هم مگس بودم. پذيرفتم که خودم را مگس حس کنم. و من خودم را چون روحي مگس وار حس مي کردم و خودم را مثل مگس در تنگنا مي ديدم.و بزرگترين هراسم اين بود که همزمان خودم را مثل خودم حس مي کردم.
بي آنکه خواسته باشم چشمانم را به سقف دوختم تا مبادا خط کش عظيمي بر سرم فرود بيايد و له ام کند ؛ چنانکه من مي توانستم اين مگس را له کنم.
خوشبختانه وقتي به پايين نگاه کردم، مگس بي سر و صدا ناپديد شده بود.
.... باز هم اتاقم ناخواسته "بي فلسفه" ماند.